.:: زیروتک ::.
دارم جوانه میزنم از گونههای خود
دلگیرم از تو، از خودم، از شعر، از بهار
دلگیرم از زمین تو و از هوای خود
لب باز کن هوای اتاقم عوض شود
میترسم از سکوت تو و از صدای خود
خود را مرور میکنم، آه این چه قصهایست
از ابتدای چشم تو تا انتهای خود
این نامه نیست، یک غزل عاشقانه نیست
مرگ است این که میبردم پا به پای خود
ما دل به نیل دادهی ِ از شهر راندهایم
یک شب بیا و معجزه کن با عصای ِ خود
شاید کسی بیاید و خود را برای ما ...
شاید کسی بیاید و ما را برای خود ...

حالا مدتی ست
ذهنم را خالی کرده ام
از خیال
و دلم را از امید
نشسته ام لب ایوانِ روزمرگی
و نگاه می کنم
به این روزها
که برای خودشان می روند
رسیده ام به بی حسی
به بی تفاوتی....
رسیده ام به حس برگی که می داند
باد از هر طرف که بیاید
سرانجامش
افتادن است...

ای همه آرامشم از تو ، پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار ، این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق! کجا شد شور آواز قشنگت؟
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوبِ من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دلم
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
| Design By : RoozGozar.com |
تبلیغات

